تبليغاتX
با تو تنها

با تو تنها

هروقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم.....حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم

                                        دیگر مپرس از من نشان.....

                                   

 

                                                        (( خدانگهدار))

                              

                                                               پایان         

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط 0511  | 

 می روم و پشت خواهم کرد به تمامی تپشهای این دقایق

دل خواهم کند

بی تو خواهم زیست

گوش خواهم سپرد

فریاد خواهم شد

مهربان نخواهم بود

دل نخواهم سپرد

آرام تر که شدم

بی تو خواهم مرد...


ني لبك آخر كجا افغان كني
يا كدامين خانه را ويران كني

بي حريف افتاده ام در گوشه اي
ني لبك كي ياد مشتاقان كني

ني لبك دردي به دل دارم بيا
سينه اي از غم كسل دارم بيا


آتش ار خواهي به جانم بر زني
هيمه هايي مشتعل دارم بيا

ني لبك هرگز چو باران تر شدي؟
رانده چون من از در دلبر شدي؟

ني لبك آتش به جانم گشته غم
هرگز آيا زنده خاكستر شدي؟

ني لبك همدرد اين هجران تويي
محرم اسرار عشاقان تويي

ني لبك با من نگو كاري كنم
يا ز ناي و ناله خود داري كنم

مي پسندي بار ديگر تا كه من
خون دل از ديده ام جاري كنم


من گدايي ها ز باران كرده ام
خواهش از مرغان پران كرده ام

تا گلي پر پر شد اندر گوشه اي
اشك خود را وقف گلدان كرده ام


هر شبي با اشك وبا آهي دگر
ني لبك بيدار بودم تا سحر


با نسيم هر شب دويدم تا به دشت
تا مگر بويي رساند يا خبر

از سياهي تا سپيدي گشته ام
آن طرف تا نا اميدي گشته ام

گوشه اي پنهان نگشت از چشم من
گر چه ديدي يا نديدي گشته ام


ليكن جايي اسمي از ياران نبود
پرسشي از بزم مي خواران نبود

جايي ار هم صحبت خاكي شدم
آشنا با نم نم باران نبود

ني لبك امشب كه هم پايم تويي
هم نفس با ناله ونايم تويي

داري آيا طاقت اين غصه را
شاهد يك لحظه غوفايم تويي

من نميخواهم كه سامانم دهي
يا بهاري در زمستانم دهي

سينه تنها خالي از غم كرده ام
ناله كن تا خرج چشمانم دهي

ني لبك در بند درمانم نباش
در خم چشمان گريانم مباش

قلب من خو كرده با زندان غم
در غم تاريك زندانم نباش


بي گمان درد دلم فهميده اي
كين چنين در زيرو بم لرزيده اي

از تو مي خواهم به سازي بر زني
آنچه را كز دشت چشمم ديده اي

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط 0511  | 

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست

من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست

من سکوت دختر محجوب پر احساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست

من سکوتی را که تنها با نوا ی ساز و چنگ

در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست

هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار

هم سکوت مرگ بار مردگان دانم که چیست

داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال

ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست

اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار

وآنچه را کردند در خاطر نشان دانم که چیست

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال

و آنچه آدم خواند بر افرشتگان دانم که چیست

سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح

شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست

آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل

و آنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست

یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت

رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست

عطسه آدم که روح القدس بر مریم دمید

و آنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست

گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال

نی نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست

گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش

گفته و ناگفته ای دانای جان دانم که چیست

قصه نرگس که شد مخمور چشم مست خویش

غصه هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست

آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار

و آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست

هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق

خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیــست

گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم

مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست

طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش

من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط 0511  | 

عید همه مبارک

خورشید خاک

 تو بالنده از سپهر بلندی
 تو مهری
 تو ماهی
 تو بارنده ابری به هر باغ بی بر
تو خوبی تو پاکی تو چون ژاله صبحگاه بهاری
تو برگی تو باری
قرار دل بی قراری
 تو ریزنده بر شط شوری و شوقی
تو چون آبشاری
 تو سرچشمه نور مهر پگاهی
نسیم خوش صبحگاهی
 تونوری
 تو شعری
تو شوری
 تو ژرفای دریای وجد و سروری
تو روحی
 توجانی
 تو یادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی
تو گلهای سرخ و سپیدی
تو مهتاب رویایی تابناکی
تو خورشید خاکی
تو موجی
 نسیمی
 نسیمی که از توست امواج دریا
 توموجی 
 تووجدی
تو شوری
 تو حالی
تو شعر خوش حافظی
لایزالی
تو گلهای باغی
 تو مدهوش و مستی
 توهستی
 تو ای آن که روزی ندانم کجا خواهمت یافت
تو ای مایه شوق
شادی من
 تو ای گوهر پاک آزادی من

                                             حمید مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط 0511  | 

·       برای آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگینتر از فریاد

ما دوتا ماهی بودیم توی دریای کبود

 

خالی از اشکهای شور از غم بود و نبود

 

پولکهامون رنگ وارنگ روزامون خوب وقشنگ

 

آسمونمون یکی خونمون یه قلوه سنگ

 

خندمون موجهارو تاابرا میبرد

 

وقتی دلگیر بودم اون غصه میخورد

 

تورای ماهیگیر وا نمیشد

 

عاشقی تو دریا تنها نمیشد

 

خوابمون مثه صدف پر مروارید و نور

·       پر شد این قصه ما توی دریاهای دور

 

همیشه تک میزدیم به حبابهای درشت

 

تا که مرغ ماهی خوار اومدو جفتمو کشت

 

دلش آتیش بگیره دل اون خونه خراب

 

دیگه نوبت منه سایه ش افتاده رو آب

 

بعد نوبت جفتای دیگس

 

روز مرگ زشت دلهای دیگس

 

ای خداکاری نکن یادش بره

 

که یه ماهی این پایین منتظرم

 

نمیخوام تنها باشم ماهی دریا باشم

 

دوست دارم که بعد از این توی قصه ها باش

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط 0511  | 

سلام به همه دوستای خوبم ...

من نمیخواستم بیام ولی به خدا دلم برا همتون تنگ شده بود وقتی میدیدم که دیگه نباید ببینمتون  خیلی غصه م میگرفت  ...

اینو مینویسم برای (( سپید)) و همه شما ها که دوستون دارم واینو از صمیم قلب میگم که خیلی دوستون دارم...

به نام او

خانه ام بی آتش

دست هایم بی حس و نگاهم نگران...

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم این کاغذ این همه مورد خوب!!!

راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده

پیکر نازک تنها قلمم زیر آوار  دروغ خرد شده!!! 

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس ....

می توانی  تو از این وحشی طوفان بنویس

طاقتش را داری که ببینی هر روز

زیر رگبار نگاهی ....

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای آری بنویس

من دگر خسته شدم....

باز تاکی به دروغ بنویسم:

" آری می شود زیبا دید!!  می شود آبی ماند!!!"

گل پرپر شده را زیبایی ست؟!!

رنگ نیرنگ آبی ست؟!

می توانی تو بیا این قلم این کاغذ .....

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس!!

قسمت می دهم اما به قلم

آنچه می بینی و دیدم بنویس

از خدا

از قفس خالی عشق

از چراگاه هوس

از خیانت

از شرک

از شهامت بنویس!!!

بنویس از کمر بید شکسته

آری از سکوت شب و یک پنجره ساکت و بسته

از من

"آنکه این گونه به امید سبب ساز نشسته"

از خود...

هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش:

(( صحنه پیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا...))

حمله خفاشان مردن گنجشکان!!!

جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند ؟ کاغذت می سوزد؟!

طاقتش را داری که ببینی و نگویی از حق؟!

گفتن واژه حق سنگین است

من دگر خسته شدم

می توانی تو بیا این قلم این کاغذ

این همه مورد خوب...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط 0511  | 

سلام
همیشه وقتی میدیدم یکی وبلاگشو تنها گذاشته رفته دلم میگرفت ولی الان منم دارم همون کارو میکنم بدون اینکه بدونم چرا.....؟
 
دیگه میرم ...خداحافظ
امشب برای آخرین بار ازنظرم گذر خواهی کرد
خوب "بد...بالاخره گذشت
 ولی هنوز همه شما دوستان خوبمودوست دارم
دیگه نشد داستانمو تموم کنم شرمنده
 
............................
 
بس كه ديوار دلم كوتاهست هر كه از كوچه تنهایي من ميگذرد
 به هواي هوسي هم كه شده سركي ميكشد و ميگذرد
 
********************** 
 
گاه گاهي قفسي مي سازم

 مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود

نه از سفید و نه از سیاه ،
دیگر از هیچ یک نمی نویسم !
دیگر نه از تو می نویسم و نه از رفتنت ...
هیچ کدام را نمی خواهم ،
همین چند سال خاطره برای گریه هایم کافیست

                                      *********************************************

شده با گفتن یه حرف.... 

شده با یه نگاه سرد..........

                                     پشیمونم کن از رفتن

یه کاری کن برای من......

                          واسه تقویم بی فردام...

                                برای من که میدونی بدون تو چقدر تنهام

                                         ***************************************

به سراغ من اگر می­آیید
                         پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ­های هوا پر قاصدهایی است
                         که خبر می­آرند از گل واشده­ی دورترین بوته­ی خاک
روی شن­ها هم نقش­های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه­ی معراج شقایق رفتند
                         پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می­آید
                          آدم این­جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه­ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی­آیید
                          نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط 0511  | 

سلام

۱۵/۱/۷۶...... آفرین پسرم خدا کنه همیشه  تو زندگیتم موفق باشی..

مرسی بابا جون...  بابا میتونم خواهش کنم که از این محله نریم ..نه بابا کارامونو انجام دادیم باید بریم 

..آخه من تمام دوستام اینجان نه بابا باید بریم

صحبت منو بابام بود در مورد اسباب کشی وتبریک موفقیتم تو ورزش...

بالاخره روز موعود رسید من نرفتم ولی تا کی میتونستم نرم  منم رفتم خونه جدید با ورود من غوغا شد دامادمون میگفت به به بالاخره اومدی بدو بیا برو تو تراس رو نگاه کن ببین چه خبره ...منم از همه جا بی خبر رفتم دیدم خبری نیست برگشتم گفتم آقا مهدی منو دست میندازی گفت نه دوباره برو تراس همسایه رو هم نگاه کندوباره رفتم وای خدایا این کیهقلبم داش وا میستاد نگاه کردم یه دختر با موهای بلوند و فر وچهره ای زیبا وبه یاد موندنی که داشت جلو آفتاب موهاشو خشک میکرد...

 هول شدم فرار کردم تو خونه بعد از چند ثانیه گفتم چرا من فرار کردم اون باید بره تو خونهیه قیافه گرفتم رفتم  دوباره تا دیدمش دست و پام لرزید و فرار کردم باز با خودم گفتم ااااااااااااا بی عرضه بازم فرار کردیخلا صه دوباره رفتم تا تو چشاش نگاه کنم تا از رو بره ولی از اونجایی که من همیشه بد شانسم اون رفته بود تو خونه نمیدونم  اون حس چه حسی بود ولی منم گرفتار شدم از فردا شروع به جمع آوری امار کردم کی میاد کی میره(مدرسه )در ضمن من کلاس دوم دبیرستان بودم اون دوم راهنمایی ولی با هیکل درشت خلاصه داستان ما شروع شدبا دیدار در زمان رفتن وبرگشت مدرسه ...ادامه داشت تا برج ۹منکه دیگه داشتم کم میاوردم مونده بودم چکار کنم ولی اینو میدونستم خیلی بی عرضه امبالاخره توی دی ماه که برف هم اومده بود رفتم جلو  یه روز که مطمن بودم کسی خونه شون نیست رفتم در خونه شون در زدم بعد از چند لحظه  نامه ای که نوشته بودم تو دستم بود در باز شد وای خدایا حالا چکار کنم نامه رو دادم بهش گفتم ماله شماست یه نگاه کرد گفت مرسی  دو سه ثانیه نگاش کردم بعدش از هولم  فرار کردم... تو نامه این شعر رو نوشتم

مرا گر از خود برانی دوستت دارم                        به زندان جنایت هم کشانی دوستت دارم

به جرم عشق تو زخم کاری بر جگر دارم                جگر سهل است اگر خونم فشانی دوستت دارم

فرداش منتظر جواب بودم اون اومد چون با دوستش بود نامه رو انداخت کنار پاش دو قدم که دور شد با عجله رفتم برداشتم اصلا" به هیچ چیز فکر نمیکردم....

 یه شعر نوشته بود ...

مرداب اتاقم کدر شده بود

 ومن زمزمه خون در رگهایم را میشنیدم  

زندگیم در تاریکی ....

خلاصه آخر نامه هم نوشته بود ....

دیگه نمیتونم بنویسم یعنی حالم خوب نیست دارم میرم ماموریت نمیدونم تا کی ولی خدا کنه وقت آپ کردن رو داشته باشم

التماس دعا برام دعا کنین که خیلی محتاجم دوستون دارمیه شعر براش گفتم همون موقعها که میتونین بخونینش..(کاش بدونه چقدر دوستش دارم)

بیا تا دوباره با نسیم صبح به سراغ تو بیایم وعطر گلهای مهربانی را تقدیمت کنم ..

عطر آن گلهایی که ققط با دیدن روی تو باز میشوند..

آن گلهایی که قدر شفقت را میدانند و با کمی مهربانی آغوش می گشایند تا در برت گیرند..

آن گلهایی که جز مهر وصفا چیز دیگری نمیدانند...

بیا تا دوباره با نسیم صبح با عطر گلهای مهربانی به سراغت آیم.............

بیاد تو که همیشه بیادت خواهم بود

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط 0511  | 

خیلی زود گذشت وای دلم خیلی گرفته نمیدونم چکار کنم ولی آره دیگه سرنوشت ما اینجوریه نمیدونم چی باید بنویسم ولی حتما این موضوع رو کامل و مفصل اگه شما بخواین براتون مینویسم ولی بچه ها خدا وکیلی بیاین هم دیگه رو دوست داشته باشیم ............

عابری هستم در ظلمت شب بر سر کوچه ای

که به انتظار ختم میشود...

ایستاده ام اما اسمان خالیست

نه خورشید نه ماه و نه حتی ستاره و باران

گویا فردایی هم نیست

تنهایم تنها تر از همیشه

اما.....

من همیشه تکه ای از تنهاییم را به

غربت چشمهایم میامیزم

و آنگاه به رنگی میرسم روشنتر از یکرنگی......

من تا هنوز تا همیشه به انتظار معتقدم

وتاریکی با من نیست...!

ای بوی تو خوب.......

من به جاودانگی یک سوگند به انتظار معتقد...

و شفافیت سنگین چشمهایم را

با جمله ای معترف......

آنگاه که میگویم

مهربانم.................

چشم به راهت میمانم!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط 0511  | 

 

سلام به همگی شرمنده چند وقتی نبودم امیدورام که مثه قدیما همراهم باشین  دل من که برا همتون تنگ شده بود

می خواهم خواب اقاقیا ها را ببینم
خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
ببینم***
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
***
حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام
گل دهد-
می خواهم خواب اقاقیا را ببینمدر آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط 0511  |